رویا
دارم خونه رو جاروبرقی می کشم . یه چند وقتیه که زحمت این کار افتاده به گردن خودم . البته بدم هم نمی آد از این کار....چون بچه شیر دنبالم راه می افته و صدای جاروبرقی رو در می آره ( خیلی خوشم می آد از اینکارش) . بعد هم اشاره می کنه که جارو بدم اون بکشه . یه چند دقیقه ای اینکارو می کنه و من توی این فاصله روی مبل می شینم و می رم توی عالم بچه گی ....یاد اون وقتا که قالیشویی نبود و مامان و عمه فرشا رو می بردن وسط حیاط و خودشون می شستن. منم می رفتم روی فرش خیس خورده کفی و سر می خوردم . هنوز خنکی اون آب رو احساس می کنم . بعد هم یه کاسه می گرفتم دستم و به تقلید از بزرگترا کف فرشو بیرون می کشیدم و احتمالا کلی خراب کاری می کردم. صدای خش خش کاسه روی فرش خیس خورده هنوز مونده توی گوشم ....یه دفعه هوای اون لحظه ها رو کردم . صدای مامانمو که می گفت از روی فرش خیس بیام کنار ....و هشدار این که پا درد می شی....یاد عادت خوب مامانم افتادم که همیشه از توی باغچه گل جمع می کرد و می ذاشت توی گلدون وسط میز.این روزا با این که تنهاس ، من این قدر گرفتارم که کمتر می رم خونش اما هر بار که می رم روی میز پر از گلهای باغچه است و به من این حس رو می ده که زندگی هنوز اینجا مث قدیما با بوی نون تازه و صدای پاهای بابام و حضور گرم مامانم جریان داره . هیچ وقت بهش نگفتم که خیلی دوستش دارم . هیچ وقت نگفتم که عاشق گلای روی میزشم و یاد اون که می افتم همه دردهام رنگ می بازه . هیچ وقت نگفتم روزایی که دلتنگشم می رم سرمو می ذارم روی بالشتش تا آروم بگیرم. هیچ وقت نگفتم با این که حمید مثل کوه پشتمه اما اون که هست انگار یه جور دیگه دلگرمم. برعکس حمید که با مامانش خیلی راحت بود.راحت می گفت دوستش داره و راحت بغلش می کرد و مامان خدا بیامرزش کنارش که می نشست با تمام وجود احساس می کردی اون چیزی که بین اون و حمیده عشق نیست یه چیزی فراتر از اونه. کنار پسرش که بود حتی پلک هم نمی زد که یه لحظه لذت حضور اونو از دست نده.اونا راحت تر به هم احساسشونو می گفتن برعکس من که توی گفتن احساساتم کمی خصت به خرج می دم . نه اصلا انگار که روم نمی شه بگم دوستت دارم . بگم دلتنگت می شم . بگم که عاشق خونه اتم چون بوی روزای نوجونی امو می ده . .....حالا خودم مامان شدم. گاهی که دستای بچه شیرو می گیرم تصور می کنم که بزرگ شده و دستاش مردونه شده . بعد فکر می کنم که دوست دارم مامان باحالی برای پسرم باشم . دوست دارم توی گفتن احساسمون به هم مث حمید باشم و مامانش. دوست دارم براش مث مامان خودم مث یه پشت محکم و مطمئن باشم .....دوست دارم روی میزم همیشه گل باشه . نی نی داره اشاره می کنه . یه راه خوب برای جارو برقی کشیدن پیدا کرده ...بیاد بغلم من با دست دیگه جاروبرقی بکشم . فهمیده که می شه هم لذت بغل مامانو ببره هم لذت جاروبرقی کشیدنو . بلند می شم و بغلش می کنم و خیال پردازیام رنگ می بازن




رویا